|
نامه های قلبم را بر روی کاغذ ذهنم مینویسم با قلم عشقم با یاد یگانه عزیزم و برایت با پست نگاهم می فرستم تا آن را دریافت کنی و بر روی قلبت بگذاری و مثل همیشه جوابی را که می خواهم برایم بفرستی مُهری با چشمانت و امضایی با رنگ آن بر پاکت بزن و درون ان را با پاکی و صافی قلبت برایم پر از ترانه کن و برایم بفرست تا پاسخ همیشگی را برایت بفرستم....... (پاسخ)عشق + نوشته شده در سه شنبه 1387/04/11 4:50 بعد از ظهر توسط سوگند |
آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد هنگام پاییز
ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم + نوشته شده در شنبه 1387/04/01 4:42 بعد از ظهر توسط سوگند |
یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست
من اشک سکوت مرده در فریادم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/19 6:49 بعد از ظهر توسط سوگند |
خوب؛خوب نازنین من نام تو همیشه مرا مست میکند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو گر چه بهترین سرود زندگیست من تو را به خلوت خدایی خیال خود بهترین؛بهترین من خطاب میکنم بهترین بهترین من.... ما دو تن مغرور هر دو از هم دور وای دز من تاب دوری نیست ای خیالت خاطر من را نوازشبار بیش از این در من صبوری نیست بی تو من تنهای تنهایم من به دیدار تو می آیم.............. باید فراموشت کنم! چندیست تمرین میکنم من میتوانم!میشود! آرام تلقین میکنم حالم نه اصلا خوب نیست.. تا بعد بهتر میشود فکری برای این دل آرام و غمگین میکنم من میپذیرم رفته ای و بر نمیگردی همین.... + نوشته شده در جمعه 1387/02/13 10:10 بعد از ظهر توسط سوگند |
اینجا آسمان ابریست آنجا را نمیدانم اینجا شده پاییز آنجا را نمیدانم اینجا فقط بیرنگ است آنجا را نمیدانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم...
شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپرمی شود.......
آبیتر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بنیریم تقصیر ما نیست که اینگونه غریبیم شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم + نوشته شده در شنبه 1387/02/07 3:47 بعد از ظهر توسط سوگند |
لالا,لالا, بخواب دنیا خسیسه واسه کم آدمی خوب می نویسه یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه سرنوشت,ننوشت,گر نوشت, کاش سرنوشت جز این مینوشت ولی بدان سرنوشت را نتواناز سر نوشت!! + نوشته شده در شنبه 1387/02/07 3:9 بعد از ظهر توسط سوگند |
کاش یک شب میشدم مست نگاه سبز تو شاهد اعجاز آه کاش یک شب باز باران میگرفت چشم من یاد نیستان نیستان میگرفت باز این چشمان من جان میگرفت!!!! عشق آنجا بوی باران میگرفت آتش عشق منو گرمی این باران خدااین چه سوز دلخوشی باشد که با جان میگرفت؟؟؟!!! + نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 3:53 بعد از ظهر توسط سوگند |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03 3:46 بعد از ظهر توسط سوگند |
جای تو در سینه ام چون قفس آویخته رفتی و یادت هنوز با دلم آمیخته حال منم روز و شب خسته ی خود باخته زانکه تویی از کفم کفتر بگریخته کیست کنون منتظر؟ عاشق دلسوخته چیست به کنج قفس؟ بال و پر ریخته! بعد تو هیچ چیز دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست حرف عشق تو رو آخه من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست سلام به همه ی دوستان عزیزم!!!یه پیشنهاد دارم براتون:اگه تونستین کتاب( راز)نوشته ی(راندا برن)رو بخونین!!به امید موفقیت شما دوستان عزیز + نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29 2:52 بعد از ظهر توسط سوگند |
همدلی کو تا شوم همراه او؟ سر نهم هر جا که خاطر خواه او! شاید از این تیرگی ها بگذریم. ره به سوی روشنایی ها بریم. می روم شاید کسی پیدا شود, بی تو, کی این قطره دل دریا شود؟؟؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 5:31 قبل از ظهر توسط سوگند |
|
| ||||||